نویسنده: محمود سیف قاب آینه سنگی اضطرابی تمام وجودش را گرفته بود و با عصایی که دستش بود آرام آرام به سمت مسجد جامع قدم بر می داشت. دو روزی بود که خرمشهر آزاد شده بود و او جزء اولین کسانی بود که در شهر بعد از حدود دو سال قدم می گذاشت. غمی جانکاه تمام وجودش را فرا گرفته بود. نمی توانست گام های بلندی بردارد و پای قطع شده اش مانع از حرکت تند او می شد و از طرفی انگار هم نمی خواست زودتر خود را به مقصد برساند.
برچسب:
نویسنده: هستی میرزایی
تاريخ: يکشنبه
21 تير
1405 ساعت: 1:39