* 1 1 جبهه *
1: 1 1
بارون به شیشه های پنجره میزد و گاهگاهی هم رعد و برق فضای خونه ی گلی و محقر رو روشن میکرد. محمود در رختخواب هنوز خوابش نگرفته بود و به فکر فردایی بود که چطور بتواند از خانه بیرون برود.از چند روز قبل وسایل سفرش رو در یک گونی و در انباری توی حیاط قایم کرده بود که در موقع رفتن بتواند براحتی و بدون سر و صدا بزند بیرون. از طرفی فکر پدر و مادر پیر خود و از طرفی شوق رفتن به جبهه لحظه ای از قکر او نمیرفت و آرامش او را به هم زده بود. او تنها کسی بود که با کارگری نان آور خانه بود و برادر و خواهر کوچکش هم که محصل بودند. محمود مجبور شده بود با وجودی که تا کلاس سوم راهنمایی شاگرد اول بود و در امتحان نهایی هم تمام رشته های دبیرستان را با نمره عالی رسانده بود، ترک تحصیل کند و برای خانواده نان آور باشد. دست های نحیف و جثه لاغرش بنظر می آمد که توانایی کار ندارد ولی او که از بچگی از هر کاری دریغ نکرده بود و در تابستان ها هم برای خرج خانه و تحصیل و کتاب و دفتر و کلاس بعد کار می کرد و همین تلاش و کار سخت از او مردی ساخته بود قوی و با اراده. هیچ گاه یادش نمی رفت که مادر با چه مشقتی و حتی رخت شویی و... دیگران برای شکم گرسنه آنها تلاش کرده و با وجودی که بیش از ۵۰ سال نداشت اما بنظر زنی ۷۰ ساله می رسید. پدر هم که معیوب و از کار افتاده بود. هنوز خواب به چشم محمود نرفته بود که باز با صدای رعد و برق چشم ها را باز کرد، نگاهی به خانه نیمه تاریک که حالا با طلوع صبح کمی روشن تر بنظر می رسید انداخت و چشمش به پدر و مادر و برادر و خواهرش افتاد که آرام در زیر کرسی خوابیده بودند. مادر هم که با صدای رعد و برق انگار بیدار شده بود با جابجا شدن نگاه محمود را به سمت خود جلب کرد. او می دانست موقع نماز صبح است و اولین کسی که بیدار می شود مادر است و به همین خاطر خود را به خواب زد که مادر به نقشه او شک نکند. حس مادرانه باعث شده بود که مادر بیشتر در این روزها به حرکات محمود دقت کند و البته از دوستان او شنیده بود که محمود قصد دارد به جبهه برود. این اولین بار نبود که محمود برای رفتن به جبهه فرار کرده بود و اما هر بار نقشه اش عملی نشده بود و حتی آخرین بار در پای اتوبوس اعزام با گریه و ناله پدر و مادر او را از ماشین پیاده کرده بودند. اما اطلاع دقیقی مادر از دوستان محمود گرفته بود که انگار باز می خواهد به جبهه برود. محمود قبلا و از طریق مدرسه آموزش های لازم را دیده بود و اما باز تا آموزش های واقعی فاصله زیادی داشت ، چون معمولا کسانی که به جبهه می رفتند یک آموزش فشرده در یکی از پادگان ها می دیدند تا با آمادگی بیشتری در جبهه حضور پیدا کنند. اما این بار محمود قید آموزش را هم زده بود چون می دانست حتما تا قبل از این که پایش به جبهه برسد ، باز او را بر می گردانند. صدای باران شدید و رعد و برق این بار مادر را کامل بیدار کرده بود و کم کم داشت آماده گرفتن وضو می شد. محمود خدا خدا می کرد این باران تمام بشود تا او بتواند از فرصت استفاده کرده و نقشه خود را عملی کند اما انگار که آسمان هم با خانواده دست به یکی کرده بودند که نگذارند او به هدفش برسد. محمود دیگر متوجه نشد چون با صدای ارام مادر که در حال نماز خواندن بود و بیستر شبیه لالایی دوران بچگیش بود به خواب رفت...
***
یکی از کسانی که همیشه مراقب احوال محمود در مدرسه بود معلم او بود که چون از وضعیت خانه آنها با خبر بود گاهگاهی کمک می کرد و برای خانواده شناخته شده بود. حتی یک بار دست برادر و خواهر کوچک محمود را گرفته بود و برای ایام عید لباس خریده بود. در مراسمات و نذری ها و با بهانه های مختلف به انها سر می زد . حتی در این اواخر به محمود گفته بود که ادامه تحصیل بدهد. و چون زمان ثبت نام گذشته بود خودش پرونده محمود را برده بود و در هنرستان ثبت نام کرده بود و اما با وجودی که ماهیانه مبلغی برای کمک خرج از حقوق خودش به او می داد اما خوب هنرستان خرج خاص خودش را داشت و نمی توانست پا به پای بچه ها هزینه کند. محمود با وجودی که یک ماه دیرتر از بچه ها به هنرستان رفت و کتاب و تخته رسم هم نداشت اما توانست در فاصله کمی خود را به بچه ها برساند و حتی پیشتاز در کارهای کارگاهی شود . او در رشته فلز مشغول بود و اما باز مشکلات خانواده و غرور محمود که می دید باز مادر مجبور به کار کردن در خانه این و آن است، اجازه نداد که درس را لنگان لنگان هم ادامه دهد و در نهایت مجبور به ترک تحصیل شده بود اما رابطه خود را با بچه های بسیجی و معلم خودش قطع نکرده بود و از هر فرصتی استفاده می کرد که در کنارشان باشد و آخرین خبرها را بگیرد. آن موقع مثل الان نبود که بین شهداء و مردم فاصله بیفتد ...هر پنجشنبه مردم برای زیارت قبور شهداء در کنار خانواده شهداء بودند و بیش از اموات خود در کنار قبور شهداء اجتماع میکردند و او هم خود را مقید به این می دانست که حتما روزهای پنجشنبه بعد از کار برای زیارت اهل قبور به گلزار شهداء برود و به قول معروف تجدید میثاق کند. تقریبا دو هفته پیش بود که حمید را دیده بود که با تعدادی از دوستان و معلم هایش در گلزار شهداء حضور پیدا کرده بودند و در حین سرکشی به خانواده های شهدا و خواندن فاتحه باهم صحبت می کردند. حمید نام کوچک همان معلمی بود که خیلی هوای محمود را داشت. با دیدن محمود، او را در آغوش گرفت و بوسید ولی کمی از او دلخور بود که چرا ترک تحصیل کرده هر چند که می دانست جاره ای بجز این نداشته است. راستش را بخواهی احساس غرور میکرد که چنین دانش آموزی دارد که با سن کم اینقدر احساس مسئولیت می کند برای معیشت خانواده. حمید از معلم های انقلابی بود که مبارزات خود را از چند سال قبل از انقلاب و در دانشگاه شروع کرده بود و حتی چند بار هم دستگیر و زندانی شده بود و
بعد از پیروزی انقلاب هم تمام هم و غم خود را گذاشته بود روی نوجوانان و چون رئیس مدرسه راهنمایی بود با تشکیل انجمن بچه ها را در کنار هم جمع کرده بود تا کمتر تحت تاثیر گروه هایی قرار بگیرند که در آن زمان فعالیت سیاسی داشتند. او اولین کسی بود که کتاب فروشی هجرت را در شهر تاسیس کرد و عملا یکی از برجستگان در خط و خطوط دهی به نیروهای انقلابی در شهر بود. حتی چند بار گروه هایی قصد ترور او را داشتند که نافرجام ماند و چند بار هم نارنجک به منزل او پرت کرده بودند و اما با خواست خدا هر بار جان سالم به در برده بود. او با تشکیل کتابخانه در مدرسه و آموزش بچه ها نهایت تلاش خود را برای رشد بچه ها می کرد هر چند در آن ایام برخی از معلم ها هم که دارای خط و خطوط فکری دیگری بودند ایشان را تمسخر و مورد توهین قرار می دادند و در سر کلاس از بدی او برای بچه ها صحبت می کردند تا دانش آموزان را از دور و بر او پراکنده کنند.
در آن روز که او با تعدادی از معلم ها در گلزار بودند داشتند آرام در مورد اعزام به جبهه صحبت می کردند و همین باعث شده بود تا محمود نامحسوس و طوری که متوجه نشوند به حرف های آنها گوش بدهد و وقتی شنید که حمید هم می خواهد به جبهه برود قند در دلش آب شد و دید بهترین فرصت است که او هم برود ، هر چند که می دانست از سابقه فرار محمود به جبهه با خبر است و وضعیت خانواده را می دانست و ممکن بود ممانعت کند. اما در هر حال بارقه امیدی در دل محمود تابیده شده بود که هر طور شده با معلمش در جبهه حضور پیدا کند. حمید با توجه به موقعیتی که داشت معمولا فقط موقع عملیات ها به جبهه می رفت و بعد از عملیات به سر کار بر می گشت و اگر مجروح نمی شد معمولا سر و ته رفتن و آمدن به بیست روز نمی کشید. و عملا خیلی نمی دانستند که او به جبهه رفته و در عملیات ها شرکت می کند. محمود که از آن روز متوجه شده بود که حمید با تعدادی قصد دارند یک هفته بعد اعزام شوند خودش را آماده کرد و بدنبال تقشه ای عملی بود که بتواند اعزام شود روی این حساب بخاطر این که بتواند حداقل خرجی را برای خانواده تامین کند یک هفته فرصت داشت که کار کند و مبلغی پس انداز برای خانواده فراهم کند...
***
با صدای مادر محمود چشم ها را باز کرد. دید مادر مهربانانه و البته با نگرانی هایی که در چشمانش بود بالای سرش ایستاده است. مادر گفت محمود پسرم نمیخواهی بروی سرکار؟ این سئوال کمی مشکوک بنظر میرسید چون محمود متوجه شد که نیاز نیست از او بپرسد که میخواهی سر کار بروی. طبیعی بود که باید سر کار برود...اما نگاه مادر حاکی از این بود که می خواهد باور کند که حتما محمود قصد دارد سرکار برود، هر چند که می دانست جوابی غیر از این هم نخواهد داد اما خواست با پاسخ محمود خود را آرام کند و مطمئن شود که قصد ندارد که کار دیگری انجام دهد. محمود نگاه مهربانی به مادر کرد و با سلام گفت آره مادر و رفت و سر و صورت را بشوید و آماده شود برای سر سفره صبحانه نشستن. خواهر و برادر هم خواب آلود بیدار شدند تا یواش یواش آماده رفتن به مدرسه شوند و پدر هم که معمولا از ساعت ۶ صبح رادیو را روشن میکرد و آرام به آن گوش می داد زیر چشمی اوضاع را کنترل می کرد. انگار روزهای قبل پدر و مادر محمود قضیه را رصد میکردند و عملا آماده باش کامل بودند.
محمود کنار سفره نشست و طبق روال همیشگی چای شیرین خود را خورد. کمتر پیش می آمد مثل بقیه خانواده ها پنیر یا کره مربایی در خانه پیدا شود. صبح ها همین چای شیرین بود و بس.
محمود آماده لباس پوشیدن بود ، البته لباس کارگری و همین خانواده را بیشتر امیدوار کرد که محمود بجز رفتن به سر کار قصد دیگری ندارد. او به تاقچه نگاه کرد و آرام طوری که مادر متوجه نشود پول هایی که بابت مزد چند روز خودش جمع کرده بود و دیروز از صاحب کار گرفته بود لای جانمازی گذاشت. و کفش ها را پوشید و به گونه ای که خانواده متوجه نشوند گونی را از انباری برداشت و خواست بیرون برود که مادر او را صدا کرد که محمود این گونی چیه که در دست داری؟ محمود که از قبل خود را آماده چنین سئوالاتی کرده بود گفت اثاث کار استاد هست که دیشب با خودم آوردم و باید با خودم ببرم. اما دلش یک دفعه ریخت که نکند مادر بخواهد داخل گونی را ببیند. داخل گونی عملا بجز زیر پیراهن و زیر شلوار چیزی نبود. مادر که نگاهش بگونه ای بود که شاید آخرین بار است که پسرش را می بیند حرفی نزد و گفت دست خدا به همراهت پسرم. محمود با بستن در نفس راحتی کشید و مستقیم به محل کار رفت چون حسی به او می گفت ممکن است مادر پدرش را بفرستد که مطمئن شود او سر کار رفته. محل کار ساختمانی نیمه کاره در دو کوچه پایین تر بود. هنوز محمود آماده نشده بود و داشت اولین فرغون آجر را به سر کار میبرد که پدر رسید و با دیدن او که سر کار بود بنظر رسید که نفس راحتی کشید و با لبخندی که حاکی از رضایت بود براه افتاد. پدر هر روز صبح برای گرفتن نان بیرون میرفت و زیاد توجه محمود را جلب نکرد اما حس کرد که مواظب اون هستند. در آن روز بنا بود گروه اعزامی در داخل شهر رژه بروند و این فرصتی شده بود تا با حوصله بیشتر و صبر محمود برنامه ریزی دقیقی داشته باشد و می دانست تا زمان اعزام دو ساعتی فرصت هست ضمن این که روزهایی که این اتفاق می افتاد خیابان ها شلوغ تر و تا میدان خروجی شهر مردم رزمندگان را همراهی می کردند و می شود گفت ازدحام جمعیت فرصتی بود برای محمود. صدای مارش از بلند گوها بلند بود و چون خانه محمود بالاتر از سطح شهر بود براحتی میتوانستی صدای بلندگوها و محل دقیق اعزامی ها را حدس بزنی. محمود برای دقیقه ها هم زمان بندی کرده بود و نمی خواست فرصت پیش امده را از دست بدهد خصوصا که معلم او هم قوت قلبی بود برای این که کسی که می شناسد با او اعزام می شود و مواظب او هست. برادر و خواهر محمود هم با لباسی مندرس از کنار او گذشتند تا راهی مدرسه شوند و محمود هم مقداری از پس انداز را که در جیب خود داشت برای آخرین برای پول خرد تو جیبی داد تا خوشحال تر به مدرسه بروند و لبخند برادر و خواهرش او را از این کار خوشحال می کرد.
کم کم داشت صدای مارش کمتر می شد و این نشان دهنده این بود که گروه اعزامی در حال دور شدن از نزدیکی آنهاست و دارد به میدان آخر شهر نزدیک تر می شود. محمود خود را آماده حرکت کرد و به یک چشم بر هم زدن و از پس کوچه ها خود را به نزدیک میدان رساند و از داخل کوچه ای صف رزمندگان را دید که در حال گذشتن از خیابان و نزدیک شدن به اتوبوس های محل اعزام هستند. نگاهی تیز بینانه به چپ و راست کرد تا مطمئن شود کسی در حال پائیدن او نیست. در بین جمعیت و از کنار دیوار و از بین زنان خود را به اولین اتوبوس رساند با خود گفت که نکند حمید را ببیند و یا کسی او را بشناسد، یواش یواش به اتوبوس دوم رسید دید که بچه ها دارند سوار می شوند و همزمان با سوار شدن اتوبوس ها برای این که محل خلوت شود حرکت می کنند. خود را به اولین انوبوس رساند و در لابلای اعزامی ها خود را به داخل اتوبوس انداخت و یک راست رفت بوفه که با پرده پوشیده بود و بدون اینکه در آن شلوغی سوار شدن کسی متوجه شود خود را به تختخوابی رساند که معمولا در پشت آخرین صندلی ها بود و رانندگان برای استراحت آنجا می رفتند. او تقریبا موفق شده بود و اما می دانست که تا شهر بعدی حداقل باید دیده نشود چون برخی از ماشین ها برای همراهی اتوبوس ها تا چند کیلومتری ماشین ها را مشایعت می کردند.
در این حین پیرمردی که سوار شده بود پرده را عقب زد و چشمش به محمود افتاد. محمود که رنگ در رخسار نداشت به پیرمرد گفت عمو اینجا جا نداره و فقط میتونی ساک رو جا بدهی و متملقانه ساک را از او گرفت و کنار خودش جا داد. پیرمرد که انگار از این کار خوشحال شده بود و جایش برای نشستن روی صندلی بیشتر شده بود تشکر کرد و در آخرین صندلی جلوی محمود قرار گرفت و راه را به روی کسانی که ممکن بود بخواهند به عقب بیایند بست و این امتیازی شد برای محمود و آسوده تر شد. چند لحظه نگذشته بود که اتوبوس حرکت کرد و محمود نفس راحتی کشید جرات نداشت پرده را کنار بزند و برای آخرین بار مردم و شهر را ببیند ولی حرکت ماشین و صلوات فرستادن رزمندگان او را خاطر جمع کرد که این بار موفق شده است تا به جبهه برود. چند لحظه از حرکت نگذشته بود که محمود بخاطر این که دیشب نخوابیده بود و جایش هم گرم بود خواب به چشمش رفت و چشمانش کم کم سنگین شد. در لحظات آخر هم به گریه های مادر و پدر و برادر و خواهرش فکر می کرد که امشب چطور نبود او را تحمل کنند و از طرفی از این که توانسته بود به آرزویش که رفتن به جبهه بود برسد او را در حالتی عجیب و غم انگیز قرار داده بود. اشک از گوشه چشمانش جاری شد. خودش نمی دانست که قطرات اشک از شادی است یا نگرانی خانواده....
****
با صدای پیرمرد مهربان چشمان خود را باز کرد. پیرمرد گفت پسرم موقع نماز است بلند شو که برویم بیرون، اتوبوس برای ناهار و نماز ایستاده است. محمود چشمان خود را مالید انگار فراموش کرده بود کجاست و فقط دور و بر خود را نگاه می کرد که یک دفعه یادش آمد از خانه فرار کرده تا خود را به جبهه برساند. پیرمرد لبخندی به او زد و با شوخی پرسید فرار کردی؟ محمود که دستپاجه شده بود گفت نه نه... که پیرمرد قاه قاه خندید و گفت پسر جان من از همان برخورد اول و قائم شدنت در بوفه اتوبوس متوجه شدم ، آخر بار اولم نیست تا الان چندین مورد دیدم که مثل تو بجه های کم سن و سال از خانه فرار کردند تا برای خدمت به وطن خود را به جبهه برسانند. تو اولی نبودی و آخری هم نیستی. بعد دستش رو گرفت و با هم به پایین اتوبوس رفتند. محمود پرسید کجا هستیم که پیرمرد گفت خاطرت جمع اینقدر دور شدیم که دیگه تو را برنمی گردانند، یعنی نمی توانند برگردانند و تنها در جاده رهایت کنند آن هم با سن و سال و جثه لاغر مردنی که تو داری. هنوز چند قدمی از اتوبوس فاصله نگرفته بودند چشمش به حمید افتاد، خواست جلو برود و او را بغل کند که منصرف شد با خودش گفت نکند ناراحت شود ولی دل را به دریا زد و از پشت سر خود را به او رساند و به آرامی گفت آقای پیراهن سیاه.
اسم معلمش حمید پیراهن سیاه بود همان کسی که همیشه در سختی ها مراقب او و خانواده اش بود و حتی هزینه تحصیل در هنرستان را از حقوق خود به او داد تا ادامه تحصیل بدهد...
حمید به عقب برگشت. تا چشمش به محمود افتاد انگار که برق گرفتش با تعجب گفت محمود اینجا چی میکنی ؟ چطور آمدی که من تو را ندیدم؟ و محمود هم کل ماجرا را خلاصه برایش تعریف کرد. غمی در چشمان حمید هویدا بود گویا می دانست مسئولیت سنگینی به او واگذار شده است هرچند که به کسی قولی نداده است... بعد از ناهار و نماز دوباره سوار ماشین شدند ولی این بار محمود رفت و از ماشینی که در بوفه آن سوار شده بود گونی را برداشت و با خود آورد. حمید گفت این چیه؟ گفت که بخاطر این که خانواده نفهمند لباس ها را در این گونی گذاشتم که فکر کنند می خواهم بروم سر کار. حمید چیزی نگفت اما معلوم بود که از گوشه چشمش و از سمت پنجره قطره اشکی به گونه اش افتاد. نزدیک غروب بود که به قرارگاه لشکر ۷ ولی عصر رسیدند و پیاده شدند. آخر ان موقع لرستان تیپ یا لشکری نداشت و نیروهای اعزامی را به تیپ و لشکرهای دیگر تحویل می دادند. از صبح ان روز با تقسیم بچه ها به گردان ها و گروهان های مختلف ، آموزش فشرده نیروها شروع شد. از همان اول معلوم بود که فرصت کافی برای آموزش نیست و باید بچه ها هر چه زود آماده شوند. محمود که از قبل و بواسطه کارگری بدنی ورزیده داشت در دوندگی کم نمی آورد و اما با این وجود دویدن با تجهیزات و کوله پشتی نیاز به مهارت خاصی داشت که باید یاد می گرفتند. درفاصله دو هفته ای که در آموزش بودند بعضی مواقع نیروها برای استراحت و تفریح به شهر مجاور پادگان می رفتند، اما محمود نمی رفت. راستش هم بخواهید نمی توانست برود چون آنها که می رفتند معمولا برای خرید به شهر مرخصی ساعتی می گرفتند و محمود که پولی نداشت. او تمام پول کارگری را در جانمازی مادر گذاشته بود تا بعد از او مدتی خرجی داشته باشند و چند سکه هم که در جیبش بود را در سر راه داده بود به برادر و خواهر کوچکش که خوشحال بروند سر کلاس.
ظهر بعد از نماز و ناهار موقعی که داشتند برای استراحت به چادر های خود می رفتند دید که حمید و بچه ها دارند با هم خوش و بش می کنند محمود توجهی نکرد چون به خودش اجازه نمی داد با بزرگتر ها شوخی کند و این چیزی بود که از خانواده یاد گرفته بود که همیشه احترام به بزرگتر باید رعایت شود خصوصا که حمید معلم او بود. اما گویا حمید و دو سه نفر از دوستانش شوخیشون گرفته بود آرام آرام می گفتند صبح آمدند اثاثیه بعضی از بچه ها را دزدیده اند و خودشون را به ناراحتی زدند. گفتم آقا حمید چی بردند که حمید با ناراحتی گفت هیچی. مثل اینکه چند تا دزد پیدا شده آمدند دست کردن در کیف و وسایل بچه ها و فرار کردند. برق از سر محمود پرید، هر چند چیزی نداشت اما در هر حال او بعد از اینکه لباس و پوتین گرفته بود مجبور بود تمام وسایل خود را در گونی بگذارد و جالب اینکه در بین آن همه ساک و کیف گونی او انگشت نما تر بود و احتمال سرقت بیشتر. با خود گفت احتمالا گونی من مناسب بوده برای این که وسایل دیگران را در ان بگذارند و کسی هم به گونی شک نمی کند. با عجله بیشتر به سمت چادر ۲۴ نفره ای که محمود به اتفاق حمید و بقیه در ان بود رفت که دید جای گونی خالی است.
روز روشن در ن
مقابل چشمان محمود سیاه شد...با ه
عجله و دستپاچه تمام اطراف را نگاه کرد و اما چیزی متوجه نشد با نگاهی ناامیدوارانه نگاهی به حمید کرد. حمید هم سری تکان داد و زود سرش را به سمت دیگری برد، محمود گفت آقا معلم گونی من نیست که یکی از بچه ها گفت حالا بیشتر دقت کن شاید پیدا شود... اسامی روی ساک ها را بخوانید که محمود گفت بابا برای من گونی بود نه ساک که باز یکی از بچه ها گفت حال کمی دقت کن شاید پیدا بشود. حمید گفت اصلا بگو جای گونی تو کجا بود محمود گفت اقا حمید اینجا بغل ساک شما ... گفت یعنی اینجا گفت آره باز گفت یعنی اینجا اینجا و دقیق به یک کیف اشاره کرد و درست دست خود را روی کلمه ای گذاشته بود که روی یک کیف برزنتی با ماژیک نوشته بود : محمود سیف اعزامی از لرستان.
محمود هاج و واج به کیف نو برزنتی نگاه کرد و با اشاره حمید زیپ ان را گشود که دید گونی او در همان کیف است. در این هنگام بچه ها دست زدند و گفتند مبارک باشد. عرق شرم و خوشحالی در چهره محمود نشسته بود که یکی از بچه ها که از دوستان حمید بود گفت آقا حمید که صبح رفته بود شهر گفت می خواهم برای محمود ساک زیبایی بخرم تا از شر این گونی خلاص شود. محمود نا خودآگاه خود را به بغل معلمش انداخت و گریه کرد. این اولین بار بود که محمود یک ساک برزنتی داشت و شاید با داشتن آن ساک الان بیشتر احساس می کرد که مثل بقیه بسیجی شده چون هر موقع با گونی از این چادر به آن چادر می رفت و یا سوار ماشین می شد و یا می خواست وسیله ای بردارد خجالت می کشید.. و اما حالا با محبت حمید او هم بعد از عمری حالا یک کیف برزنتی جبهه ای داشت...
****
با قرار گرفتن محمود در کنار معلمش جان تازه ای در کالبد او دمیده شده بود و حتی برای لحظه ای از هم جدا نمی شدند. حتی در صف غذا و صف رژه و صف ورزش صبحگاهی و تمرین و...
انگار یک روح بودند در دو بدن. محمود عاشقانه به معلمش عشق می ورزید و حمید هم محمود را چون برادرکوچک خودش دوست داشت. حتی شب هم کنار هم می خوابیدند و تا پاسی از شب صحبت می کردند طوری شده بود که داد بعضی از هم چادری ها بلند شده بود. یک شب بعد از حضور در یکی از خط های مقدم که در حال نگهبانی بود و حمید پاسبخش و به سنگر ها سرکشی می کرد. آرام و برای مدتی در سنگر دیده بانی محمود نشست. شب پر ستاره ای بود و ماه هنوز از پشت کوهها بیرون نیامده بود. حمید به محمود گفت محمود به آسمان نگاه کن ، آیا میدانستی که الان داری به گذشته جهان نگاه میکنی؟ محمود با تعجب گفت چطور ؟ نه نمی دونم مگه ممکن است که گذشته را نگاه کنم و در این موقع بود که حمید به او گفت محمود جان خیلی از این ستاره ها میلیون ها سال پیش از بین رفته اند و نور آنان دارد به زمین می تابد و خیلی از ستاره ها آنقدر دور هستند که هنوز نورشان به زمین نرسیده است و ممکن است سال های سال که ما نباشیم تازه نورشان به زمین برسد و ادامه داد که ببین کیهان جقدر بزرگ و است ما چقدر کوچک. از آن شب آسمان برای محمود که تازه پا در ۱۴ سالگی گذاشته بود طور دیگری بود و جهان بینی تازه ای پیدا کرده بود در مورد خدا و جهان و هستی و خلقت و قیامت. حمید گفته بود کسی که شهید می شود این همه کیهان را در کمتر از چشم به هم زدن می پیماید و عظمت شهید به همین است که آنها خلیفه الله واقعی هستند چون خدا عاشق آنان است و خون بهای آنها خود خداست. درسی که محمود هیچ گاه فراموش نکرد و آسمان با خاطره حمید و آن شب پر ستاره در جبهه برای همیشه در ذهن محمود بیادگار ماند.
پس از چند روزی شب هنگام نیروهایی که محمود و حمید در آن گردان بودند را به مقصدی نا معلوم حرکت دادند و صبح روز بعد گردان در جایی مستقر شد که برای همه غریب بود. فقط نخل بود و نیزار و مرداب. فرمانده اعلام کرده بود که از سنگر ها به فاصله دور نروید چون در نیزار و میان مرداب ها غرق می شوید و این تازه شروع اتفاقی بود که برای بیشتر بچه ها خوشایند بود. یعنی بوی عملیات می آمد و حمید و محسن مدیری و حمید یاسری و احمد رضا فرامرزی و چند نفر از بچه ها که قبلا به جبهه آمده بودند می دانستند که عملیاتی بزرگ در راه است و آنها بودند که با دعا و توسل و ذکر لحظه شماری می کردند. بعد از یک شب استراحت کامل و با آمدن صادق آهنگران و نوحه خوانی در غروب روز سوم اسفند ۶۲ دیگر برای همه بچه های گردان روشن شده بود که امشب شب عملیات است و اما به کدام جبهه و آزادی کدام قسمت از خاک اشغال شده ؟ از باطلاق و نیزار یا در محوری دیگر...؟
رزمندگان گردان تجهیزات لازم را تحویل گرفتند هر کدام یک گلوله آرپی جی برای کمک به آرپی جی زن و سه خشاب فشنگ و یک کلاش و تکه ای نان و یک کنسرو لوبیا.حمید کمک تیربارچی بود و محسن مدیری هم تیربارچی. همه سوار اتوبوس هایی شدند که گل اندود شده بود و چراغ خاموش حرکت می کردند برخی از بچه ها نماز خود را در داخل ماشین خواندند و محمود هم مثل آنها. فرق نمی کرد ماشین به کدام سمت بپیچد فقط مهم این بود که نیت کرده باشی و همان جا روی صندلی نماز شکسته خود را بخوانی. ذکر از لب بچه ها نمی افتاد و معلوم نبود چند نفر از این بچه ها زنده خواهند بود. چه تعداد اسیر یا مجروح و کدام یک به دیدار خدا نایل می شوند. بوی خوش عطر فضا را عارفانه تر کرده بود و محسن که همیشه از عطر تیروز استفاده میکرد همه بچه ها را با عطر خوشبوی خود معطر کرده بود.
روی سر همه بچه ها پیشانی بندهایی با رنگ های مختلف خود نمایی میکرد و اما پیشانی بند محمود نوشته شده بود یا سید الشهداء.
نزدیک ۱۱ شب بود که با توقف اتوبوس ها و لندکروزها بچه ها پیاده واینجا بود که همه همدیگر را در آغوش می گرفتند و لحظه ای اشک از چشمان بچه هاخشک نمی شد. محمود اولین بار بود که به جبهه می آمد و اما حالات بچه هایی که چندین بار بود به جبهه ها آمده بودند حاکی از این بود که گویا دیدار آخر است و شاید دیگر تکرار نشود. بچه ها هم را می بوییدند و لحظاتی در آغوش هم گریه می کردند و حلالیت می گرفتند و حتی برخی از هم قول و قرار هایی می گرفتند.بعضی از کلمات به گوش محمود تازگی داشت، مثل شفاعت و اما فرصت نبود که از کسی بپرسد. عده ای از قبل ولی عده ای دیگر از فرصت باقی مانده استفاده کرده و داشتند وصیت نامه می نوشتند و این هم برای محمود تازگی داشت. محمود شنیده بود که معمولا پیرمرد ها وصیت می کنند و اما برای جوانان و افرادی جوان این کار برایش تازگی داشت. کاغذی گرفت و اما نمی دانست چه بنویسد.... نه مالی داشت و نه میراثی و نه زن و بچه ای. فقط دو جمله نوشت
خدایا خودت مواظب پدر و مادر و برادر و خواهرم باش و در نهایت از این که بی اجازه پدر و مادر به جبهه آمده از آنان عذر خواهی کرد و نامه را داد تحویل کسی که مسئول جمع آوری نامه ها بود....
****
با صدای فرمانده گردان که حسین دهقان بود بچه ها را در یک صف قرار دادند و صحبجت های نهایی را ایراد کرد و گفت از این به بعد کسی حرف نمی زند و صدایی از کسی نیاید چون داریم به سمت دشمن حرکت می کنیم و سر و صدا برابر است با لو رفتن عملیات و قتل عام بچه ها. محمود مثل همیشه پشت سر حمید قرار گرفته بود و پا جای پای او می گذاشت. هنوز چند صد متر در میان نیزار ها حرکت نکرده بودند که یک دفعه حمید بدون این که کوچکترین حرفی بزند و با حالتی که محمود را نمی شناسد بازوی او را گرفت و برد در چهل، پنجاه نفر عقب تر قرار داد و زود به جلو و سر جای خودش رفت. محمود از این حرکت حمید تعجب کرد و قبل از این که چیزی بپرسد حمید در تاریکی شب پنهان شد، اشک در چشمان محمود حلقه زد و در آن لحظه خود را تنها احساس کرد و با خود فکر می کرد که چه خطایی از او سر زد که حمید بدون کوچکترین کلمه ای این کار را کرد. اشک در چشمانش حلقه زد و کم کم با صدای آرام اشک تمام صورتش را گرفت و نسیمی که می وزید بر سردی صورتش افزود و با خودش گفت هی چوقت با حمید حرف نخواهد زد چون هر چه فکر می کرد اشتباهی نکرده بود و خود را مقید به احترام به او و دیگران می دانست. چند صد متری که از میان نیزار ها رفتند تازه شروع سختی شروع شد و بایستی به درون آب بروند که با نیزارها فقط راهی باریکی دیده می شد و اعلام کردند که فقط نوار سفید را در دست بگیرید و از نفر جلویی فاصله نگیرید که در نیزار گم می شوید و نفرات بعد شما هم گم شده و در باطلاق گیر خواهید کرد. حدود ساعت ۴ صبح بود که به پشت سیم خار دار حلقوی توقف کردند. محمود که باز به دنبال حمید می گشت تا او را پیدا کند یواش یواش خود را به فرمانده و بی سیم چی که در کنار او بود رساند و اما از حمید خبری نبود.
سرمای زمستان و سوز خوزستان به استخوان میزد خصوصا که همه بچه ها تا سینه و حدود ۲ ساعت در آب قرار گرفته بودند. سکوت نیزارها و فقط صدای عور غور قورباغه ها سکوت را می شکست و گرنه صدای دیگری بجز صدای به هم خوردن نیزارها با نسیم صبحگاهی به گوش نمی رسید. محمود از فرمانده شنید که منتظر دستور حمله است و از آن طرف که گفتند تا ساعت ۴ و ۱۰ دقیقه باید صبر کنند. سرمای صبحگاهی با لباس خیس و از طرفی ترس کاری کرده بود که دندان های محمود روی هم ساز نمی گرفتند و صدای تق تق دندان ها بلند شده بود. خجالت کشید و خواست نشان بدهد که نترسیده و محکم دهان را بست و اما پا ها شروع به لرزیدن کرد وقتی پاها را محکم به زمین فشار داد باز دست ها شروع به لرز کردند. محمود با خودش گفت خدایا الان میفهمند که ترسیدم و زشت است کمی خود را در تاریکی پنهان کرد.تا این که بچه های تخریب محور را باز کنند، فرمانده به آرامی در گوش بغل دستی گفت که از میدان مین می خواهیم بگذریم کسی سر و صدا نکند و همین طور هر کدام پیام را به نفر بعدی انتقال دادند. ساعت جهار و ده دقیقه صبح بود که از پشت بی سیم این پیام صادر شد و محمود که نزدیک حسین دهقان بود شنید که : بسم الله الرحمن الرحیم یا فاطمه الزهرا و اینجا بود که بچه ها یکی یکی پا در میان مین گذاشته و سینه خیز به جلو رفتند. یک دفعه یکی از عقب با ندای الله اکبر دشمن را متوجه حضور نیروها کرد که روزگار سیاه و تار شد و از زمین و آسمان گلوله بارید و جهنمی بپا شد شب تاریک بوسیله منور ها چون روز روشن شد اینجا بود که فرمانده اجبارا دستور داد که هر چه سریعتر از میدان مین رد بشوند. محمود خود را به وسط میدان مین نرسانده بود که بوسیله ضد هوایی دو لول که دقیقا هم سطح زمین شده بود به همراه عده ای از رزمندگان زمین گیر شدند و صدای ناله و فریاد از گوشه و کنار میدان مین بلند و گاه گاهی با روی مین رفتن یک رزمنده دست و پا بود که به هوا پرتاب می شد. فرمانده گردان و فرماندهان گروهان ها پشت سر هم اعلام میکردند که هر چه سریع تر از میدان مین به جلو بروید. محمود که روی زمین افتاده بود در همان زمان تکانی به دست و پای خود داد که مطمئن شود مجروح نشده و با یک جست به جلو دوید که یک دفعه زیر پایش خالی شد و در یک خندق پر از آب افتاد. او تازه فهمیده بود که میدان مین اول را گذرانده و بعد از خندق و سیم خار دار میدان مین دوم است و بعد از ان دوشکاهای دشمن که در سنگرهای بتونی در حال تیراندازی بودند. جنازه های زیادی از شهدا در خندق افتاده بودند و انگار آخر خط بود و راهی برای جلو رفتن نمانده بود که در نهایت با یک گلوله آر پی جی سنگر دشمن منهدم و از اینجا به بعد بود که دشمن پا به فرار گذاشت و کار رزمندگان شده بود پیشروی و نارنجک به سنگرهای دشمن انداختن. حدود یک ساعت پیاده روی در یک کانال باریک نیروها در مقابل دشمن سنگر گرفتند ولی گویا از قبل این کانال باریک حفر شده بود برای قلع و قمع نیروها. محمود با عده ای از بچه ها تا انتهای کانال رفتند ولی وقتی به عقب برگشت دیگر کسی نمانده بود... بوی دود و صدای ناله و الله اکبر عده ای از بچه ها هر دلی را به درد می آورد. ترس و تنهایی سراپای محمود را گرفته بود به آرامی به سمت عقب آمد تا ببیند بقیه نیروها کجا هستند که شنید فرمانده گردان حسین دهقان شهید شده و از اینجا بود که معاون فرمانده بایستی رسالت فرمانده را به پایان ببرد. با هماهنگی نیروهای مجرب باز بچه ها سازماندهی و در جاهای حساس قرار گرفتند. هوا داشت روشن می شد و کم کم همدیگر را می دیدند. محمود با چهار نفر از بچه ها در کانال گیر کرده بودند و راه بازگشت نداشتند و بخشی از کانال که بوسیله توپ و خمپاره متلاشی شده بود عملا راه برگشت را غیر ممکن می کرد. فشنگ های محمود در حال تمام شدن بود که چشمش به جسد شهیدی افتاد تا از خشاب های او بردارد. کمی بیشتر که دقت کرد دید احمد رضا فرامرزی است که با ترکش به نخاعش شهید شده است. اشک در چشمانش حلقه زد و یاد خاطرات گذشته افتاد. کاری از او ساخته نبود در این هنگام وقتی جلو را نگاه کرد ستونی از تانک دید که پشت سر هم به سمت آنان می آید و در فاصله ۳۰۰ متری و یا کمتر شروع به تیر اندازی می کردند. تنها راه خارج شدن از کانال و رفتن در پشت کانال بود که به نیزار ها منتهی می شد و از آنجا حرکت به سمت بچه ها...با یک جهش که احتمال می داد امکان نجات ندارد خود را به پشت کانال انداخت به سمت بچه ها دوید. از دیشب تا الان این اولین بار بود که چشمش به حمید افتاد که در فاصله حدود ۶۰ متری با گردن خون آلود ایستاده است. دستی بلند کرد و نگاه حمید متوجه او شد. انگار تمام دنیا را به حمید داده اند برق شادی در چشمانش موج می زد و با وجودی که معلوم بود درد شدیدی را تحمل می کند اما شادیش وصف نشدنی بود و محمود هم چون مرغی عاشق خواست خود را به او برساند که خمپاره ای باز بین آنان فاصله انداخت و در گرد و خاک از چشم هم ناپدید شدند. معاون فرمانده دستور به عقب نشینی داد. برای محمود معلوم نبود که چرا باید عقب نشینی کنند و آخرین حرف فرمانده این بود که از کنار نیزارها هر جه سریعتر به عقب برگردید و راه برگشت را با انگشت نشان داد. منطقه پشت سر هم گلوله باران می شد و صدای زنجیر تانک ها نزدیک شدنشان را اعلام می کرد. محمود به سرعت با دو نفر از بچه ها به سمت عقب دویدند که با خوردن گلوله خمپاره به گوشه ای پرت شد و خون سر و صورتش را پوشاند. یکی از امدادگران خودش را به او رساند و سرش را باند پیچید و کلاه را محکم به سرش گذاشت تا جلوی خونریزی را بگیرد. همان جا گفت ترکش سطحی سرش را بریده و مشکلی نیست، شاید خواست روحیه بدهد. ضعف و گرسنگی و خستگی و انفجارهای ناشی از نارنجک و خمپاره و تانک او را گیج کرده بود اما هنوز می دانست که باید برای نجات به سمت عقب برود و گاه گاهی می دید که بچه ها از کنار او می گذرند و به سمت خاصی می روند او باز به سمت عقب دوید و باز چند گلوله خمپاره در اطراف او به زمین خورد و این بار دیگر نتوانست حرکت کند و هیج صدایی نمی شنید. خون از گوش و بینی او بیرون زده بود که یکی از رزمندگان او را به کول گرفت و دیگر ندانست چه اتفاقی افتاده است. موقعی که چشم باز کرد دید حمید با گلوی باند پیچی شده و گریان در نمازخانه بیمارستان شهید رجایی اهواز بالای سرنشسته و گریه می کند . با باز شدن چشم های محمود انگار خدا دوباره محمود را به حمید هدیه داد، او را در آغوش گرفت و اشک ریخت به گونه ای که قطرات اشکش روی صورت محمود می ریخت. محمود که هنوز باور نداشت حمید در کنار اوست بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. حمید کامپوتی را باز کرد و آب آن را به آرامی به محمود خوراند و باعث شد کمی جان بگیرد و نای صحبت داشته باشد. کم کم حال محمود بهتر شده بود اما صدایی گوشش او را آزار می داد. با صدای بلند گو محمود تازه فهمید که عملیات والفجر ۶ و در تنگه چزابه و گردان خط شکن بوده اند و هم زمان عملیات خیبر هم در همین شب بوده و عملا عملیات چزابه فقط برای رد گم کردن و فریب دشمن بوده تا تجهیزات خود را به سمت منطقه عملیات خیبر نبرد. محمود بیاد دیشب افتاد گفت آقای پیراهن سیاه چرا بدون این که با من حرف بزنی مرا بردی چند نفر عقب تر صف قرار دادی که حمید گفت محمود جان من نمیتوانستم شهید شدن تو را ببینم و دیدم بهترین کار همین است که در کنارم نباشی. برای محمود هم سخت بود به چشم خود شهید شدن حمید را ببیند. وقتی خود را جای او گذاشت دید که اگر منم بودم همین کار را می کردم که او کرده بود. نزدیک های ساعت ۸ شب بود که آنها را برای درمان به شهرهای دیگر اعزام کردند.حمید را به شیراز و محمود را به تهران.اما محمود چند روز بعد ترخیص شد و بدلیل جراحت شدید حمید چند روز بیشتر بستری شد. محسن مدیری هم انگشتش قطع شده بودکه فقط با میل به هم وصل کرده بودند.
چند روز بعد در قرار همیشگی یعنی کتابفروشی هجرت که موسس آن حمید بود بچه هایی که از عملیات سالم برگشته بودند جمع شدند و بیاد بچه های همرزمی که شهید شده بودند گریه کردند و از این که تعدادی باز در کنارشان بودن خوشحال بودند. یک ماه بعد حمید به خانه محمود آمد و گفت برایت کار پیدا کرده ام و او را با خود به اداره ای برد و معرفی کرد و رئیس اداره هم گفت از فردا بیاید و مشغول شود. بعدا معلوم شد که پدر محمود به حمید گفته بود من همین بچه را دارم کاری کن که دیگر جبهه نرود چون من و مادرش کسی را نداریم. و همین باعث شده بود که حمید پیراهن سیاه و محسن مدیری برگه معرف را برای استخدام محمود پر کنند. از این به بعد محمود مشغول بود و کمتر حمید را می دید اما هر چند وقت یک بار باز در جلوی کتابفروشی محل ملاقات بچه ها بود. یک روز که محمود جلوی کتابفروشی رفته بود با کمال ناباوری دید که تراکتی نوشته به علت شهادت سردار شهید حمید پیراهن سیاه کتابفروشی تا اطلاع بعدی تعطیل است. محمود نخواست باور کند و فکر کرد برادر حمید که محمود است شهید شده ولی وقتی مطمئن شد که دنیا روی سرش خراب شد (جنازه حمید در خاک عراق مانده بود و حدود ۱۵ سال بعد با تفحص و تجسس به وطن بازگشت ودر زادگاهش بروجرد به خاک سپرده شد).
محمود از همان زمان باز به جبهه ها برگشت و تا اواخر جنگ در آرزوی شهادت و رسیدن به شهید پیراهن سیاه تنها با تنها یادگاری حمید یعنی ساک برزنتی درد دل می کرد و اما در آخرین مرخصی که محمود می خواست برگردد در روی یکی از پل ها لندکروز آنان مورد اصابت خمپاره گرفت و در رودخانه افتادند و ساک برزنتی که کوله باری از خاطرات را با خود داشت به رودخانه افتاد و به سمت اروند رود حرکت کرد و با خاطرات ناگفته خیلی از رزمندگان و شهداء: در قعر خلیج فارس جای گرفت. موقع برگشتن محمود باز وسایلش را در یک گونی گذاشته بود و یاد روزهایی افتاد که برای اولین بار با یک گونی به جبهه ها اعزام شده بود. محمود در حالی که افق های دور را نظاره می کرد اشک در گوشه چشمانش جاری بود و به گذشته های دور می اندیشید...
والسلام
برچسب:
نویسنده: هستی میرزایی